تبليغاتX
برج عاج

کوچه ی دوازده متری


دارم راه می روم. آری همان کوچه است. تنها خانه ای قدیمی را کوبیده اند و جایش چند طبقه رفته اند بالا، نوع اش کرده اند. خانه پرده های سفید دارد. حوله ای سبز رنگ در تراس کوچک اش در آفتاب خشک شده. پرده مثل همیشه کشیده است. نور اتاق پذیرایی و نشیمن از آن اتاق کوچک کاملا پیداست. خانه دیگر آن خانه ی قدیمی نیست. لابد آدمهایش هم.

دارم راه می روم... دارم پاک می کنم. از همانجا، از همین جا شروع کرده ام. سعی می کنم خاطراتم را خط خطی کنم. مثل نوشته های گذشته ات که گهگاه آن ها را می خوانی و با بعضی هایشان که موافق نیستی پاک می کنی! مثل کرده هایت اصلا.

آری! همان کوچه است. قدمهایم را کمی شل تر کرده ام. دیوار خانه هنوز به رنگ سفید گذشته باقی مانده است. حوله خشک شده ولی ظاهرا کسی حواسش به او نیست! در این زمستان سرد حتما از سرما خشک خواهد شد.

سرتاسر کوچه را قدم می زنم. با طمأنینه ! عابرین از کنارم با سرعت رد می شوند. بعضی چهره ها ناخوداگاه آشنا هستند، از همان چهره ها که فکر می کردم حتما آینده بیشتر می بینم شان. همسایه ام می شدند شاید! حالا که باید برای همیشه از این کوچه بروم به چهره هایشان بیشتر دقت می کنم. برعکس آنروزها... آنروزها که دو نفری با سرعت از اینجا عبور می کردم مبادا مرا ببینند. مبادا لو بروم روزی همسایه شان خواهم شد!

کوچه همان کوچه است ولی خانه همان خانه نیست. ماشین پارک شده جلوی در هم. بالای کوچه را کنده اند. می خواهند فاضلاب را درست کنند. همسایه ها برای پارک کردن ماشین هایشان بیشتر در هم گیج می خورند.  یاد تمام روزهای پارسال و سال پیش اش و سال پیش ترش افتاده ام که هنوز اینجا کنده کاری نشده بود و خانه های جدیدتر ساخته نشده بود. نمی دانم چرا فکر می کنم این ها حماقت است! این تازگی و این اصلاح فاضلاب برایم بی معنی ست. اینجا را برایم نامهربان کرده. گویی دیگر این کوچه و این آدمهایی که حالا دارند از کنارم عبور می کنند نمی شناسم. گویی کوچه و آدمهایش عوض شده اند! اینجا عوض شده است! درست مثل خودم.

دارم راه می روم... این کوچه دیگر آن کوچه نیست. تنها خانه ای ست در اواسط این کوچه که هنوز فکر می کنم همان خانه باقی مانده باشد. مثل گذشته اش یک بچه پله می خورد و وارد راهروی تنگ و باریک اش می شوی. پله ها را یکی یکی می شماری تا به بالا برسی. یک .. دو... سه... چهار... سی و پنج ... به در نیمه باز که می رسی نفسهایت به شماره افتاده اند. آری خانه همان خانه است. در بزرگ قهوه ای رنگ، دیوارهای سفیدو پنجره ی ای که پرده اش همیشه کشیده است. روی تراس حوله ی سبز رنگ روی طناب آویزان است. اتاق تاریک است. نمی توانم  ببینم هنوز وسایل داخل آن تخلیه شده است یا نه. کتابها.. عروسک ها.. تخت کوچک و مهربان.. وسایل داخل کمد... پیش خودم دعا می کنم کاش بار دیگر "نور" این اتاق تاریک را روشن کند تا بتوانم ببینم این ها هنوز سرجایشان هستند. کاش باشند! این بار حتما قدر این خانه را بهتر می دانم. قدر دل روشن را هم. دل تاریک به لعنت یزید هم نمی ارزد.

دارم راه می روم.... دارم همه چیز را عوض می کنم. در خیالم. در واقعیت. در رویا.. سهم هر سه برایم یکی شده. گاهی اوقات نمی دانم اول خیال یک چیز را دیده ام یا واقعیت اش را. مثل همین کوچه ... نمی دانم الان کجا هستم. شاید اصلا این کوچه آن کوچه ی قدیمی نیست. آدرس را اشتباه آمده ام شاید. راه می روم... آنقدر راه می روم تا روزی کوچه را پیدا کنم/


نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 22:23 توسط فرهاد | |
تکرار


من گاهی اوقات با تکرار یک عمل در زمان و مکانی مشخص به یک بازی شخصی دست می زنم: همین زمان در یک صبح زمستانی و بارانی در شهر، یک بار دیگر در همین کافه نشسته ام، همان پیش خدمت، همین پذایرایی و همین کتابی که اکنون در دست دارم. سال بعد هم دوباره همین کار را تکرار خواهم کرد. اما مشکل این بازی این است که وقایع در زمان گیر افتاده و با آن گره خورده اند.

من می توانم این کار را سال آینده نیز تکرار کنم ولی اتفاق سال گذشته را نه. من قادر به بازسازی عملی که در گذشته اتفاق افتاده نیستم.


"راجر ابرت"


نوشته شده در یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 20:57 توسط فرهاد | |


گفتم بدوم تا تو همه فاصله ها را

تا زودتر از واقعه گویم گله ها را

چون آینه پیش تو نشستم که ببینی

در من اثر سخت ترین زلزله ها را

پر نقش تر از فرش دلم بافته ای نیست

از بس که گره زد به گره حوصله ها را

ما تلخی نه گفتنمان را که چشیدیم

وقت است بنوشیم از این پس بله ها را

بگذار ببینیم بر این جغد نشسته

یک بار دگر پر زدن چلچله ها را

یک بار هم ای عشق من از عقل میاندیش

بگذار که دل حل کند این مسئله ها را


محمدعلی بهمنی

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آبان 1390ساعت 23:3 توسط فرهاد | |



کوتاه بیا آقای عزیز...


 

جمعه شب این هفته در برنامه هفت اتفاقی افتاد که فکر می کنم کمی علاقمندان به سینما را قلقلک داده. بحث سر تعصب و سلیقه نیست، بحث بر سر رگ گردن بیرون زدن  نیست، البته اگر بود هم به هیچ وجه بیراه نبود. فیلم" جدایی نادر از سیمین" چه بخواهند و چه نخواهند آبروی سینمای ایران است و آن قدر استحکام فرمی و محتوایی دارد که با فحاشی به بادی نمی لرزد و البته شاید دارای ضعف هایی هم باشد اما مگر می شود یک به اصطلاح منتقد که به قول خودش بحث های تئوریک را خوب می داند تا این حد در خواب باشد و نمره ی عینک اش ضعیف! این همه صفت پراکنی و گاهی لجن پراکنی، این همه بی ادبیاتی، این همه بی منطق گفتگو دم از نقد دو نفره زدن، این همه ضد نقد برای چیست آقای فراستی گرامی! ؟ منطق تئوریک نقدهایتان کجاست که ما هر چه می نشینیم یک لغت در این جهت از دهان مبارک بیرون نمی زند به غیر از توهین و کینه ورزی شخصی.

این ها ادبیات شماست، ادبیات به اصطلاح نقد شما. من مطمئنم اگر همین چند لغت را از شما بگیرند، همین فرافکنی هایی که به اسم نقد خورد مردم می دهید را هم دیگر نمی توانید به زبان بیاورید. شلخته، چفت نشده، در نیامده، پاره پاره است، باسمه ای ست، شعاری ست ، قصه نداره...

خسته نشدید؟ خسته نشدید از بس این دایره ی محدود لغات را هر هفته تکرار کردید؟ خواهش می کنم همین مقدار دانشی که دارید را بیشتر از این مورد تمسخر قرار نداده و کوتاه بیایید و عرصه را برای بحث علمی و فنی ترک کنید، بگذارید کمی این سینما و شاخصه هایش توسط غیر از شما به دوستداران هنر معرفی شود، مردم سینما دوست شاید فکر کنند نقد یعنی اینکه کسی بیاید در تلویزیون و بنشیند هرچه به زبانش می آید پهن کند، و این خیلی بد است برای سینما.  می بینید... فحاشی و از دایره ی ادب خارج شدن اصلا کار سختی نیست!

دست اندر کاران هفت باید بدانند که برای ادامه ی حیات لازم نیست به هر شکلی به هر فردی به هر جناحی سواری بدهند. نیم نگاهی به برنامه بر هر کسی موضع انفعالی سازنده اش را آشکار می کند. نقد منفی و مثبت در این برنامه هیچ تفاوتی با هم ندارد. اصلا معیار نقاد مشخص نیست، این همه تاریخ سینما و ارجاع ها برای قیاس ها و کامل کردن بحث های به ظاهر تئوریک اغلب بی فایده و در حد اسم خفظ کردن باقی می ماند. بالاخره برگمان خوب است آقای فراستی یا اخ است؟ بیگانگی شما با نقد، در پلان پلان برنامه این هفته ی شما در نقد فیلم "جدایی نادر از سیمین" مشخص بود و از چهارچوب تلویزیون زده بود بیرون دوست عزیز! لطفا بخاطر خودتان هم شده کوتاه بیایید.

اینجا لازم می دانم ارجاع دهم به یکی از  مصاحبه های کسی که مدعی دانش سینمایی و نقد صحیح است . البته هرکسی در دادن نظرات خود آزاد است، اما توهین و افترا و صفت پراکنی و عقده گشایی به بهانه ی نقد برای تازه به تریبون رسیده ها واقعا باید ممنوع شود.


 

ماهنامه سینمایی 24: قبل از شروع برنامه چقدر به خود فیلم و از اینکه از چه نقطه ای وارد نقد شوید فکر می کنید؟

فراستی: معمولا نمی رسم. فیلم ها را پنج شنبه یا گاهی جمعه می بینم و خیلی نمی رسم راجع به اش فکر کنم. این طور نیست که طرحی برای نقدش بریزم. می گذارم به عهده ی طرف مقابلم!

_این استیل کارتان است یا به چیزهای دیگری ربط دارد؟

فراستی: به این نتیجه رسیدم که ببینم میزانسن چیست و در لحظه بر مبنای آن تصمیم بگیرم



نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 23:6 توسط فرهاد | |



شیرینی یک تلخی بی پایان





"نگاه اول"


به جرات می گویم این اولین باری ست که وقتی از سالن سینما بیرون می آیم با خودم فکر می کنم نکند چند فریم را جامانده باشم! از بس که فیلم منکوبم کرده هنوز گیجم، باورم نمی شود این همه جزئیات و اتفاقات ریز و درشت را در این مدت یک و ساعت و خورده ای دیده ام و هنوز دارم روی پاهای خودم راه می روم. فیلم کاری کرده "درباره الی"، "چهارشنبه سوری" را کامل فراموش کنم. مگر می شود؟! اصغر فرهادی چنان بر زبان سینمایی خود تسلط پیدا کرده که نه تنها وقتی فیلمی جدید می سازد ادای فیلمهای قبلی اش نیست بلکه بر روی این واقعیت تاکید می کند که در سینمای مولف چگونه می شود به قصه و فرم به طور یکنواخت بها داد . باید به این نکته هم اذعان داشت که  این پرداخت در "جدایی نادر از سیمین" پختگی ملموس تری نسبت به آثار گذشته ی فرهادی دارد، پرداخت و بهادادن و تعادل بین فرم و محتوا از جدایی نادر از سیمین فیلمی می سازد که آن را تا مرز شاهکار برای سینمای ایران پیش می برد.

فیلم اصغر فرهادی به لحاظ فیلمنامه آنقدر شخصیت پردازی خوبی دارد که وقتی مهره های تسبیح بازیگری آن هر یک سرجای خود به نخ درستی تسبیح می شوند نمی توانی بگویی کسی دربرابر دیگری شخصیت پردازی کمتری شده و نتیجه این می شود که بهترین بازیگری های چند سال اخیر سینمای ایران را در این فیلم شاهد هستیم. داستان پراست از فراز و نشیب های نفس گیر و گره گشایی های آنی و لحظه ای و گره افکنی های پشت سرهم که به لطف تدوین درست هایده صفی یاری چنان چیده شده اند که ریتم آن در کل اثر یکنواخت درآمده و در فرم فیلم کاملا نشسته و کاری می کند که از دیدن این همه تلخی آزاردهنده و اتفاقات پشت سرهم خسته نشویم. به جرات می توان گفت هایده صفی یاری فیلمی زنده را تحویل گرفته و آنرا زنده تر کرده چون او نشان داده با هنرش می تواند فیلم مرده را زنده کند ولی "جدایی نادر از سیمین" به راستی فیلمی زنده است که در تک تک فریم هایش این زنده بودن موج می زند که بخش اعظمی از آن هم با هنر محمود کلاری، جان بیشتری گرفته. کل فیلم دوربین روی دست است، می خواهم بگویم فضای مستند گونه و قاب بندی های دوربین روی دست به فضای فرمی اثر کاملا نشسته و دید ناظر را قوی و بدون قضاوت کرده است. حتی زمانی که در این نوع فضا ما با یک شخصیت همراه هستیم، باز به دلیل پرهیز از قاب بندی های مرسوم  و شکیل سینمایی، بار روایی بی قضاوتی داریم و همین هاست که موجب عدم تقابل فرم و محتوا است. فیلم سرشار از میزانس های درخور توجه و کارگردانی حساب شده و روان است، اصلا مگر می شود کسی که پایه گذار اصلی و مغز متفکر اثر است برای چنین فیلمی کم بگذارد.

فیلم اصغر فرهادی خود سینماست. فیلمی که نشان می دهد چطور می شود تمام عوامل تشکیل دهنده ی یک فیلم کار خود را به بهترین نحو ممکن انجام بدهند و در تشکیل جزء به جزء اثری ماندگار سهیم باشند و از کل اثر بیرون نزنند که  این هم از هوش و هوشیاری فرهادی ست که گروهی هماهنگ را دور خود جمع می کند. به این امید که باز هم اصغر فرهادی در روندی که در پیش گرفته مثل همیشه شگفت اگیز باشد.



"نگاه دوم"


می خواهم به یکی از بهترین فیلمهای تاریخ سینمای ایران کمی غر بزنم! به "جدایی نادر از سیمین". اول می خواهم به مدل بی رحمش غر بزنم. آخر چرا باید من تماشاگر نتوانم از ابتدا تا انتهای فیلم چشم از روی پرده بردارم؟ این اندازه درگیر شدن با فیلم، در سینمای ایران بی سابقه است! یادم می آید برای نگارنده آثاری چون دونده، باشو غریبه کوچک، شاید وقتی دیگر، ناخداخورشید، هامون، درخت گلابی، طعم گیلاس، یا حتی بوتیک هم در دیدار اول همین قدر مجذوب کننده بود، اما در همه این آثار به هر حال چند نما پیدا می شد که بتوانم دست کم در صندلی ام جابه جا شوم یا یادم بیاید که بعد از پایان فیلم باید کجا بروم یا مثلا توجهم جلب شود به این که نفر جلویی آنقدر قدبلند بوده که تا پایان با گردن کج کرده و بدن مایل مشغول نگاه کردن به پرده بودم!

حالا اصلا این موضوع به کنار، چه طور می شود نگاه یک فیلمساز به آدم ها این قدر انسانی باشد که همه را خاکستری ببیند؟ این نگاه کم و بیش، در آثار پیشین فرهادی هم دیده می شد. یعنی هیچ شر مطلق یا خیر مطلقی ندارم. حداکثر گناه آدم های جدایی... این است که اشتباه می کنند. تفاوتی هم نمی کند که اهل چه مسلک و آیینی باشند. یک جاهایی دروغ گفته اند و یک جاهایی پنهان کاری کرده اند. حالا تصور کنید که فرهادی بخواهد مثلا درباره ی یک جنایت کار بز رحم فیلم بسازد. با این جهان بینی و نکاه انسانی اش می خواهد چه کند؟ ام  فریتس لانگ، پنجره ی رو به حیاط هیچکاک، فیلمی کوتاه درباره کشتن کیشلوفسکی، آخرین گام های یک محکوم به اعدام تیم رابینز و بسیاری دیگر از فیلم ها، جانیان بی رحمی را نشان می دهند که تماشاگر در پایان با آن ها همدلی می کند. اما در همه ی این آثار میزان خاکستری بودن آدم ها به یک اندازه نیست. به هر حال یکی بیشتر به سفیدی می زند و یکی بیشتر به سیاهی. اشکال جدایی... این مساواتی ست که همه ی شخصیت ها باید به یک اندازه از رنگ خاکستری بهره ببرند. این تقسیم به نسبت کردن عدالت اصلا عادلانه نیست! واقعی هم نیست. اگر ساخته های اخیر اصغر فرهادی قرار است کاسه ی برداشت مخاطب را لبریز از واقعیت کنند، این خاکستری یک دست آدم ها تناسبی با واقعیت ندارد. حتی بچه ها هم سفید نیستند. دختر نوجوان فیلم(سارینا فرهادی) در دادگاه دروغ می گوید. حتی دختر کوچک زن خدمتکار هم با بازی کردن با کپسول اکسیژن، چیزی نمانده که آن پیرمرد بی نوا را از پای درآورد. در فیلم درباره الی... هم الی به خاطر بازیگوشی پسربچه به آب می زند و غرق می شود. بعد از غرق شدن الی، هنگامی که بزرگ تر ها از بچه ها درباره ی شکل حادثه می پرسند آن ها آن قدر پرت و پلا می گویند که حرص آدم در می آید! این دموکراسی افسار گسیخته عین دیکتاتوری ست. به هر حال باید به مفاهیمی چون طیف و تونالیته و کنتراست و این جور چیزها یک عنایتی داشت!

اما خارج از این غرزدن های سلیقه ای، باید اعتراف کرد که فرهادی در سینمای ایران به چنان جایگاهی رسیده که خیلی ها آرزویش را دارند. او با دو اثر آخرش، موجی را ایجاد کرده که بی شک تداوم خواهد داشت. تحلیل پدیده شدن و نقاط قوت فیلم بحث مفصلی ست. این جا می خواستم ببینم چه طور می شود به بهترین فیلم جشنواره و حتی سال های اخیر سینمای ایران فقط غر زد و پیروز شد! نشد؟




نگاه اول: فرهاد پورخوشبخت

نگاه دوم: فرزاد پورخوشبخت

چاپ شده ماهنامه فیلم شماره 424

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم خرداد 1390ساعت 23:30 توسط فرهاد | |


قالب وبلاگ

download

قالب بلاگ اسکای

اخلاق اسلامی

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا