تبليغاتX
برج عاج
شنبه دوم آبان 1388
 

بَر یَد باد

 

 

می گفت: چه بگویم؟ مدتهاست با نیمه جانی که بعد از رفتن تو برایم باقی مانده دارم با این زندگی کلنجار می روم. کلنجار می روم و باز می بینم همانجایی هستم که بودم، همانجایی ایستاده ام که قبل تر ایستاده ام.

گفتم: این روزها همه چیز قابل پیش بینی ست، درست مثل چیزی در بیداری که فکر می کنی بارها آن را در خواب دیده ای و آنقدر برایت نزدیک است که نمی دانی اول خوابش را دیده ای یا اول حقیقت اش را. رفتن هم قابل پیش بینی بود؛ دیگر همه چیز اینجا که ایستاده ای برایت آنقدر تکراری و ملال آور است که تاب جنگیدن را هم نداری.

 گفت: جنگیدن برای چه؟ مدتهاست رویاهامان را می شماریم و به باد می سپاریم تا شاید روزی آنرا برایمان پس بیاورد. نمی آورد، بر ید باد سپردن آرزوها در این تهران تخم حرام دیگر آخر رومانس است. در این تهران و روزگارش که به هیچ کس امان آرزو داشتن هم نمی دهد. آنقدر برج و بارو دارد که تمام بادها را یک جا ببلعد وفقط صدای زوزه ای به جای نسیم دل انگیز آرزوها تحویل دهد. مثل همین صدای زوزه ای که امشب به پنجره ی اتاق می خورد. معلوم نیست صدای آرزوی کدام بخت برگشته ای ست!

راست می گفت.

قصه ی باد و باران برای پاییز هم دیگر تکراری ست وقتی تو نباشی، وقتی تو هستی پاییز خوش رنگتر است انگار.

امشب هم باد می آید.

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:33  توسط فرهاد