نگاهی به یک فیلم
Atonementکفاره/
كارگردان: جو رايت
بازيگران: كايرا نايتلي، جيمز مكآوي، سائويريس رونان، رومولا گارني، برندا بلتین، ونسا ردگریو

مقدمه:
پیش فرض اینطور فیلم ها معمولا صفر و یک هستند. البته سرنوشت تراژیک قهرمانها که درآخر با نوعی خیال پردازی شاعرانه همراه است، نشان از بی رحمی و سرد بودن دنیای واقعی ما انسانها دارد. وقتی که دوست داشتن جای خود را به نفرت، و دوستی و همسایگی جای خود را به جنگ و دشمنی می دهد. وشاید از خود بپرسیم که این نهیب و برگشتن به الگوی ازلی و ابدی "عشق" در این فیلم چرا در پایان فقط با یک رویای کوچک همراه می شود. فیلم که به انتهایش رسید به این نکته رسیدم شاید دیگر باید در پیش فرض اینگونه فیلم ها یک حد وسطی نیز در نظر گرفت، مثلا "یک ونیم" چون آن رویا برای من از واقعیت باورپذیرتر شده است و شاید بخواهم این پیش فرض "یک ونیمی" را تعمیم بدهم به کل فیلم. این نیم سهم رویا و آرزوهای تمام شخصیت های فیلم است که به نوعی همگی دارند تاوان پس می دهند و دقیقا به همین دلیل است که فیلم با یک خیال تمام می شود، نه سرخوش می شویم از رسیدن آنها به هم و نه غمگین از نرسیدنشان. رویا پلی ست مابین دنیای واقعی و دنیای غیرواقعی. مرزی بین بودن و نبودن، شیشه ای که گرچه ممکن است روزی به دست سرنوشتی محتوم شکسته شود ولی تنها از پشت آن است که می شود با پلیدی ها و تلخی های رئالیستی زندگی کنار آمد. عادت کرده ایم در مواجهه با فیلمهایی که نگاهی رومانتیک به عشق و مقوله روابط انسانی دارند به طور ناخواسته دچار جبهه گیری شویم، که این واکنش ریشه در افکار جامعه و اتفاقاتی دارد که قابل بررسی و پیگیری هستند. آنجاییکه با پایان فیلم متوجه می شویم در تمام مدت نمایش در حقیقت نوعی زیر ذره بین و فیلتر نویسنده بوده ایم به این نکته می رسم که چرا پایان رومانتیسمی ماجرا را بر پایان رئالیستی آن ترجیح داده ام، به طور هوشمندانه ای آزاد گذاشتن مخاطب برای انتخابی که اگر خوب فکر کنیم می بینیم بخشی از زندگی همه ماهم با آن روزی در کلنجار بوده و یا خواهد بود. کلنجاری برای رسیدن به عشق به معنای واقعی آن که همان "نرسیدن" است. در حقیقت نرسیدن همان کفاره ایست که در برابر به دست آوردن عشق باید پرداخت کرد. بهایی که گرچه تلخ و بی رحم است اما چاره ای برای قبولی آن نیست. فیلم می گوید اگر بخواهیم تخیل و امید و آرزو و معجزه را جانشین واقعیتی کنیم که همیشه پراز ناخواسته هاست باید در پی کشف معنای این گسست ها و فاصله گذاریهای زندگی باشیم. مهم نیست که چه می شود اما حداقل رویاهایمان را برای خود نگاه داریم.
اصلا فرض که مردمان هنوز در خوابند،
فرض که هیچ نامه ای هم به مقصد نرسید،
فرض که بعضی از اینجا دور
حتی نان از سفره، کلمه از کتاب،
و شکوفه ازانار و تبسم از لبانمان گرفته اند
با رویاهامان چه می کنند؟
تو یک خطای چشم بودی...
شروع فیلم اتاق دختر بچه ای ست که مشغول نوشتن نمايشی برای استقبال از برادر بزرگش است. ماکت خانه ای را که در نمای باز گشايی مي بينيم توضيحی مختصراست از فضای خانه ای اشرافی و یک اشاره به موقعیت زمانی و مکانی داستان، که البته دراستفاده از نشانه ها ابتدا خساست بکار می گیرد وسعی می کند ذره ذره با نماهای کوتاه و موسیقی فضاسازی اولیه را تکمیل کند. معرفی عناصر فیلم در همان پانزده دقیقه ابتدایی به طرز شگفت آوری خوب است وموقیت هایی که شخصیت ها در آن قرار می گیرند قابل لمس و همراه کننده هستند. بازی های روان با تاکید بسیار روی چهره نوعی معرفی هوشمندانه و مینی مال از خانوده ای اشرافی ست که در دهکده ای منتظر برگشتن لئون به همراه دوست اش به خانه هستند. چیزی که بیشتر از هرچیز دیگری مهم است شناخت بیننده از برایونی است، فیلم همچنان که درام را به جلو می برد سعی می کند با ترفندی شخصیت پردازی برایونی را هم تکمیل کند. برای همین ماجرای لب حوض سیسیلیا و رابی را دوبار تکرار می کند: یک باراز دید او و یک بار هم دانای کل.


صرف نظر از اهمیت دراماتیک فراوانی که این سکانس دارد فکر می کنم یکی از بهترین و سینمایی ترین پرداخت های ممکن را در نشان دادن عشق میان سیسیلیا و رابی بکار گرفته است. موتیف های چهره و دست رابی و حرکات عصبی و تند سیسیلیا گویای سوء تفاهمی کوچک در پس عشقی بزرگ است که هرکدام از آنها به طریقی به آن دچار شده اند. همان سوء تفاهمی که برایونی را از رابی و خواهرش دور می کند.

یکی دیگر از فواید نماهای بریده بریده این سکانس بی نیاز بودن آنها به دیالوگ و توضیح اضافه است. تصویر گویاست و به حدی ساده و روان که می شود از پشت تک تک آنها به قلب و روح سیسیلیا و رابی نفوذ کرد. لج بازی در برابر عشقی که هردوی آنها می دانند به راحتی نمی شود از کنارش رد شد و نسبت به آن بی توجه بود.
